![]() |
![]() |
|
| سه غم آمد به جانم هر سه یکبار،غریبی و اسیری و غم یار،غریبی و اسیری چاره دارد،غم یارو غم یارو غم یار |
|
عزیزم
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض منم می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد ، دل او خبر ندارد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
من به دنبال گلی می گردم که دلش غربت باران دارد گل سرخ شب بو یک قاصدک سرگردان یک شاپرک بی خبر از پژمردن گل سرخی به پهنای نگاهم به طراوت شبنم و به نوازش نسیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
من جهان را و انسان را با نگاه فلسفه می دیدم و با اندیشیدن می فهمیدم و جهان و انسان را ، بدین گونه ، جز از یک رویه اش نمی توان دید و فهمید و این دو "اعجاز شگفت" رویه های بی شمار دارند.
هستی یک انسان عظیم است . یک موجود زنده ای که اندام دارد و روح و شعور و چشمان فلسفه و علم جز اندام او نمی تواند دید.
ای که به من اموختی که عشق فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و ان دوست داشتن است و ان اسمان پر افتاب و زیبای "ارادت" است و ان بی تابی پر نیاز و دردمند دو روح خویشاوند است ، اشنایی دو تنهای سرگردان بی پناه ، در غربت پر هراس و خفقان اور این عالم است.
"""وقتی عشق فرمان می دهد ، "محال" سر تسلیم فرود می اورد"""
نوشتن برای فراموش کردن است نه برای بیاد اوردن
چه راحت و خوب است حرف زدن وحشی ها ، بچه ها ، جمله ندارند. کلمه حرف می زنند ، یک صوت ، یک هجا ، یک اشاره.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
هر کس بد ما به خلق گوید ، ما دیده به بد نمی خراشیم ما نیکی او به خلق گوییم ، تا هردو دروغ گفته باشیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
سرنوشت تصميم ميگيرد كه تو در زندگي با چه كسي ملاقات كني اما تنها قلب توست كه مي تواند تصميم بگيرد چه كسي در زندگي تو باقي بماند |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
كاش مي شد عـطـر باران را چشيد خـط سبزي از رخ صحرا كشيد كاش مي شد باغ را بيدار كـرد چشم نرگس را سـحر هوشيار ديد كاش مي شد باز همراه بهـار از پرستو گفت از فوج سوار كاش مي شد در حريم شعر ناب پر گشود و رفت تا معناي آب كـاش مي شـد واژه ها ي خسته را واژه هاي بال و پر بشكسته را واژه هاي بي خيال از دردرا ايـن خمار آلودگان سـرد را يك به يك درجام مي،تطهيركرد كـاخشان با شـعله ها تعمير كرد كاش مي شـــد نيمـه خرداد را آن تنور آتش فرياد را تــا ابد در سينه ها افروختن دم زدن، آتش گـــــرفتـن، سوختن |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی دوستت دارم چون زیباترین لخظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
سکوت بهترین تفسیر دوست داشتن است با هم بودن مهم نیست ، مهم به یاد هم بودن است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
کاش مي شد با شقايق سايبان مي ساختيم باز با هم با محبت آشيان مي ساختيم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار 0 اسمان مکثی کرد0 رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است0 می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی وترا ترسی شفاف فرا می گیرد0 در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور واز او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟ |
|
RSS
|