تبليغاتX
عشق من ، بی تو هیچم
سه غم آمد به جانم هر سه یکبار،غریبی و اسیری و غم یار،غریبی و اسیری چاره دارد،غم یارو غم یارو غم یار

 

پیشاپیش شهادت مظلومانه ی حضرت علی (ع) را به همه ی شما تسلیت عرض می کنم

 

روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی

 

گفت: تو غرق گناهی ، گفتمش: یا رب بلی

 

گفت: پس آتش نمی گیرد چرا روح و تنت؟

 

گفتمش: چون حک نمودم رو قلبم یا علی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

بيا در ساحل غمناک بودن ، براي لحظه اي يک رنگ باشيم

 

بيا تا مثل شب بوهاي عاشق ، شبي هم ما کمي دلتنگ باشيم

 

بيا تا در لحظه سرخ نيايش ، رود روي ابر پاک و ساده باشيم

 

بيا هر وقت باران باز باريد ، براي گل شدن آماده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

 کاش روز دیدنت فردا نبود!!!

 

کاش میشد هیچ کس تنها نبود

 

 کاش میشد دیدنت رویا نبود

 

گفته بودی با تو می مانم !! ولی

 

رفتی و گفتی و اینجا جا نبود

 

سالیان سال تنها مانده ام

 

شاید این رفتن سزای من نبود

 

من دعا کردم برای بازگشت

 

دست های تو ولی بالا نبود

 

باز هم گفتی که فردا میرسی

 

کاش روز دیدنت فردا نبود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

تو که یک گوشه ی چشمت غم دنیا ببرد

 

حیف است که تو باشی و مرا غم ببرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

از همه دوستان معذرت می خوام که اپ نمی کنم

 

و یا حداقل به وبلاگشون سر نمی زنم

 

یه مشکلی برام پیش اومده

 

برطرف که بشه دوباره مثل قبل کانکت می شم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

قاصدك ها راست مي گويند


"ما فرصتي نداريم"


وقتي باد


اين صحرانورد مغرورمي وزد


همين فردا

 شايد ساعتهايمان زنگ زند!


و ثانيه ها در غبار فرسوده شوند


قاصدك ها راست مي گويند


" ما فرصتي نداريم"

 

متن از دوست خوبم پروانه و عکسشم مال خودمه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

 حقیقت دارد 


 تو را دوست دارم


 در این باران می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی


 من عبور کنم و سلام کنم


لبخند تو را در باران می خواستم


 می خواهم تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دریا بریزم


دوباره متولد شوم


 دنیا را ببینم


رنگ کاج را ندانم


نامم را فراموش کنم


دوباره در اینه نگاه کنم


کلمات دیروز را


 امروز نگویم 


لغات تازه را از دریا صید کنم

 
لغات را شستشو دهم


 آنقدر بمیرم


 تا زنده شوم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط سعید | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

به من می گفت تنهایی غریب است


ببین با غربتش با من چه ها کرد

 
تمام هستی ام بود و ندانست


که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

 
و او هرگز شکستم را نفهمید


اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

همیشه دوست داشتم بلبلی بودم و زیباترین ترانه ها را برایت می سرودم...

 

یا اینکه نویسنده ای بودم و بهترین داستان ها را برایت می توشتم...

 

و یا اینکه پروانه ای بودم و گرد شمع وجودت می چرخیدم...

 

ولی افسوس و صد افسوس!

 

نه بلبلی هستم...

 

نه نویسنده ای...

 

و نه پروانه ای...

 

بلکه تنها وجود ناتوانی هستم که تو را بیش از همه دوست می دارم...

 

با همه وجودم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

گذشت زمان بر آن ها که منتظر مي مانند بسيار کند،بر آن ها که مي هراسند بسيار تند

 

بر آن ها که زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني

 

 و بر آن ها که به سرخوشي مي گذرانند بسيار کوتاه است

 

 اما، بر آن ها که عشق مي ورزند زمان را آغاز و پاياني نيست.

                                                

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط سعید | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

  آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا ز دستم نرود

 ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

تو مقدسی مثل عبادتم ، تو رو دوست دارم مثل سعادتم

به تو محتاجم و احتیاج من ! عادته نمی شه ترک عادتم !

تو نمای کامل صداقتی ، واسه من همیشه در نهایتی !

لذت تلاوت یه آیه ای ... دلنشین از تو هر حکایتی ...

با تو هم صداشدن نیت من ، سایه ی بلند تو روی سرم حافظ ثبات و امنیت من !

مثل نوری خالی از غبار ، مثل خواستن ، خواستن دیوانه وار !

مثل یه عتیقه پاک و بی نظیر اما در دست من بی اعتبار ...

تو برای من عزیزترین کسی ، گل بی عیبی که دور از دسترسی ...

زندگی برای من خواستنیه با تو هم صحبت و عیسی نفسی ...

تو گرانبهاترین عتیقه ای از تو غافل نمیشم دقیقه ای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟

دوره ی ارزانیست

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو،قیمت یک تکه ی نان

و چه تخفیف بزرگی خوردست ، قیمت هر انسان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط سعید | 

 

هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را

 

هرگز نمی گیرد کسی در دل من جای تو را

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

صد جام اگر آرند یک بار کند مستم

 

یک بار نگاه یار صد بار کند مستم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

فلق بود که پرسید ، سوار اسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

:و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

.ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است

می روی تا ته ان کوچه که او پشت بلوغ, سر بدر می اورد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ,دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی

.و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد

:در صمیمیت سیال فضا, خش خشی می شنوی

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا,جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی


خانه ی دوست کجاست؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط سعید | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

و الهه ي عشق مرا صدا زد

 

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.

 

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد... آرزو كنيد كه ذوب شويد

 

و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.

 

آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.

 

و چه زيباست ديدن شوق زندگي در چشمان معشوق

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط سعید | 

 

از کوچه ی زیبای تو امروز گذشتم

 

دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم

 

یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم

 

دیدم که ز سر تا به قدم شوق و امیدم

 

هر چند که گل از خرمن عشق نو نچیدم

 

آن شور جوانی نرود لحظه ایی از یاد

 

ای راحت جان و دل من خانه ات آباد

 

با یاد رخت این دل افسرده شود شاد

 

هرگز نشود مهر تو ای شوخ فراموش

 

کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش

 

هر جا که نشستم سخن از عشق تو گفتم

 

با اشک جگر سوز دل سخت تو سفتم

 

خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم

 

دل می تپد از شوق که امروز کجایی

 

شاید که دگر باره از این کوچه بیایی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط سعید | 

 

 

گویند ضریح چشمان تو معجره دارد

 

ای کاش من زائر چشمان تو بودم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط سعید | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط سعید | 

 

سالها گشتم تو را پیدا کنم


من به خود گفتم آخر عشق خود رسوا کنم


هر چه گشتم هیچ ندیدم از تو یار


عاقبت باید سفر کرد از دیار


چون پرستوی مهاجر پر کشم


تا به دشت پر هیاهو سر کشم


چون زن کولی عاشق می شوم


بار می بندم مهاجر می شوم


چون بیابم من تو را در هر کجا


خاک می گردم به پایت


هر کجا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

گل عشق تو هستم شبنمم باش

 

دلم دنیای زخمه مرحمم باش

 

ز درد بی کسی قلبم شکسته

 

به شهر بی کسی ها همدمم باش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

بازیچه ی دست یار بودن عشق است

 

در پنجه ی غم شکار بودن عشق است

 

در محکمه ای که یار باشد قاضی

 

محکوم طناب دار بودن عشق است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

ما حال دل خویش نهفتیم و نگفتیم

 

 شب تا سحر از درد نخفتیم و نگفتیم

 

با رشته مژگان همه شب دانه اشکی

 

 از گریه نهان داشته سفتیم و نگفتیم

 

در راه محبت به خیال قدم تو

 

هر مرحله را با مژه رفتیم و نگفتیم

 

در سینه خود راز غم عشق خیالی

 

چون غنچه به صد پرده نهفتیم و نگفتیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

من ندانم که خدایا ز چه بحر

 

در دلم عشق کسی جای گرفت

 

عشق همچون چکشی اهن وار

 

بر سر من بنواخت و ارام گرفت

 

در دل من بشدش غلغله ی جوشانی

 

که در ان من نتوانم که کنم ارامی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط سعید | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط سعید | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط سعید | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خانه ی دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار 0

اسمان مکثی کرد0

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است

ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است0

می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد0

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

واز او می پرسی

خانه ی دوست کجاست؟

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
ساغر(ونوس)
پروانه
داداش حمید
آقا محسن
سکوت عزیز
آقا علیرضا
*محرم دل*
شبهای نیایش
من و مانی
کیوان
***ستاره های سربی***
تنها تنهایی
فرزانه ، شیوا
دوستت دارم
پروین
کلیپ تم آهنگ و ترفند موبایل
میترا
شیدا
پگاه
آوای مرده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM