تبليغاتX
عشق من ، بی تو هیچم
سه غم آمد به جانم هر سه یکبار،غریبی و اسیری و غم یار،غریبی و اسیری چاره دارد،غم یارو غم یارو غم یار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط سعید | 
 

اگر بدانم که دلتنگ منی ، و دلت همیشه با من است دلم را فدای آن قلب مهربانت 

میکنم!

اگر بدانم که مرا دوست داری و تنها آرزویت من هستم تا آخرعمرم عاشقانه برایت

 میخوانم ترانه عشق را !

اگر بدانم که یک لحظه به من می اندیشی ،تمام لحظه هایم  به این می اندیشم که 


چگونه اینهمه عشق و محبت را به تو ابراز کنم !

اگر بدانم که به انتظار من نشسته ای ، تو بگو تا آخر عمر به انتظارم بنشین ، من تا 

آخرین حد این انتظار منتظر آمدنت مینشینم!

اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو 

می نشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم!

اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم 

بودن پرپر میزند!

اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم!

اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را 

می شماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی

اگر بدانی که برایم یک دنیا ارزش داری ، سفری به دور دنیا میروی تا بفهمی چقدر 

برایم  عزیزی

اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

ما را یک دل از خوبان جدا نیست

 

ولی صد حیف که خوبان را وفا نیست

 

دوستان را دل سپردن کار سهل است

 

ز دوستان دل بریدن کارما نیست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط سعید | 

 

نظر خودتان  را راجع به داستان زير نيز بفر مائيد

 

 چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم

به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند

و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود

را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي

 توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !


آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان

پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير

 بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد

فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.


چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد

و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين

مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن

پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند

که سؤال اين بود :


کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

 

 

بر گرفته از وبلاگ http://dosttii.blogfa.com/ نوشته ی دوست خوبم الهه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 

گاو ما ما مي كرد. گوسفند بع بع مي كرد. سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند

حسنك كجايي!

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او

به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به

جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم

گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم

داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه

پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي

كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در

حال چت كردن غرق شده.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش

كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي

خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به

سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه

كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي

مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار

دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از

چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر

در كتاب هاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

 

دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد

داستان غم پنهاني من گوش کنيد


 

قصه بي سرو ساماني من گوش کنيد

گفت و گوي من حيراني من گوش کنيد


 

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي

سوختم،سوختم اين راز نگفتن تا کي


 

روزگاري من و دل ساکن کوي بوديم

ساکن کوي بت عربده جويي بوديم


 

عقل و دين باخته ،ديوانه رويي بوديم

بسته سلسله ،سلسله مويي بوديم


 

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار ،از اين جمله که هستند نبود


 

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت

سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشت


 

اول آنکس که خريدار شدش من بودم

باعث گرمي بازار شدش من بودم


 

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او

داد رسوايي من شهرت زيبايي او


 

بس که دادم همه جا شرح دلارايي او

شهر پر گشت ز غوغاي تماشاي او


 

اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

کي سر برگ من بي سر و سامان دارد


 

چاره اين است و ندارم به از اين راي دگر

که دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر


                                                 

          وحشي بافقي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط سعید | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط سعید | 

 

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

 

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

شب قدر است و من قدری ندارم

 

چه سازم، توشه ی قبری ندارم

 

مبادا لیله القدرت سر آید

 

گنه بر ناله ام افزونتر آید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

به طواف کعبه رفتم به درون رهم ندادند

 

که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

 

به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم

 

چو به صومه ایی رسیدم همه زاکر ریایی

 

در دیر می زدم من ز درون ندا بر آمد 

 

که درا درا عراقی که تو هم ازآن مایی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط سعید | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خانه ی دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار 0

اسمان مکثی کرد0

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است

ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است0

می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد0

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

واز او می پرسی

خانه ی دوست کجاست؟

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
ساغر(ونوس)
پروانه
داداش حمید
آقا محسن
سکوت عزیز
آقا علیرضا
*محرم دل*
شبهای نیایش
من و مانی
کیوان
***ستاره های سربی***
تنها تنهایی
فرزانه ، شیوا
دوستت دارم
پروین
کلیپ تم آهنگ و ترفند موبایل
میترا
شیدا
پگاه
آوای مرده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM