![]() |
![]() |
|
| سه غم آمد به جانم هر سه یکبار،غریبی و اسیری و غم یار،غریبی و اسیری چاره دارد،غم یارو غم یارو غم یار |
|
زندگي خواب قشنگي است اگر بگذارند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
سلام به همه مریم ما همین ۲۸ می ره تو ۱۹ سال مریم جون تولدت مبارک انشااله که ۱۲۰ ساله بشی و منم هر سال بهت تبریک بگم می دونم الان می گی سعید هم می خواد ۱۲۰ سال زنده باشه
هر کی هم می خواد بهش تبریک بگه رو لینک زیر کلیک کنه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
در نو بهاران یادگارم را خریدی تنها امید روزگارم را خریدی
در تنگنای کوچه ی تردید بودم دیدم دو چشم بی قرارم را خریدی
دیشب کنار یک غزل تا صبح ماندم شعر سپید انتظارم را خریدی
دیگر برای زندگی چیزی نمانده تو بی صدا ، دار و ندارم را خریدی
شب ها اگر چشمان من آرام هستند یعنی دو ابر نوبهارم را خریدی
شهر من غربت دیارم بی کسی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
غریبه ـ اشنا شمارتو برام بذار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
فقط یک سوال: سازمان های بین المللی ، تا کی سکوت؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
فرا رسیدن ایام سوگواری ابا عبدالله الحسین و یاران باوفایش را به همه ی
شیفتگان آن حضرت تسلیت عرض می کنم
و امید وارم همه ی ما از رهروان راستین آن حضرت باشیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز!
یک چند بر این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار 0 اسمان مکثی کرد0 رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است0 می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی وترا ترسی شفاف فرا می گیرد0 در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور واز او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟ |
|
RSS
|