![]() |
![]() |
|
| سه غم آمد به جانم هر سه یکبار،غریبی و اسیری و غم یار،غریبی و اسیری چاره دارد،غم یارو غم یارو غم یار |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
نامه ی تو چقدر زیبا بود هر خطش را سه مرتبه خواندم
بعد آن را به روی یک دفتر تا نخورده قشنگ چسباندم
نامه ی تو چقدر خوشبو بود بوی گلهای رازقی می داد
حرفهایت هنوز هم طعم عصر پاییز عاشقی می داد
گفته بودی عجیب دلتنگی دل من هم برای تو تنگ است
پیش من هم غروب غمگین است پیش من هم طلوع کم رنگ است
خوشم آمد چقدر دانایی حالی از حال من نمی پرسی
ولی از پشت قاب دلتنگی زردیم را چه زود فهمیدی
یاس زرد دو خانه آن ور تر داشت دیشب تو را دعا می کرد
تشنه بود و نبودی و او داشت التماس پرنده ها می کرد
گفته بودی ز غیبت باران باز هم درد مشترک داریم
تا بخواهی شقایق تشنه گل سرخ پر از ترک داریم
کی به هم می رسیم همبازی من که دیگر ز عشق مایوسم
روی ماه تو را فقط در عکس گرم و با اشتیاق می بوسم
دوریت کار دست من داده فاصله که میان ما کم نیست
هیچ کس روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست
فکرت اینجا میان گلدان است جلوی چشم آرزوهایم
تو خودت را به جای من بگذار تو دلت سوخت من چه تنهایم؟
سال ها می شود که با عکست توی این شهر زندگی کردم
با یکی دو تماس کوتاهت ما ه ها رفع تشنگی کردم
ولی آخر چقدر بنشینم نامه ای،حرف روشنی،چیزی
گل خشکی میان این کاغذ که به آن وعده ای بیاویزی
بنویس از خودت،از این نامه دو سه خط مختصر فهرست
فقط این بار خواهشی دارم عکس تازه ای برای من بفرست
شعر از خانم مریم حیدرزاده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار 0 اسمان مکثی کرد0 رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است0 می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی وترا ترسی شفاف فرا می گیرد0 در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور واز او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟ |
|
RSS
|