![]() |
![]() |
|
| سه غم آمد به جانم هر سه یکبار،غریبی و اسیری و غم یار،غریبی و اسیری چاره دارد،غم یارو غم یارو غم یار |
|
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.» عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.» زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.» زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.» زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید: « شما دیگر چرا می آیید؟»
هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
سلام همتون خوبین؟ خیلی خستم خیلی گاهی اوقات با خودم فکر میکنم چرا می ام نت اما در نهایت به این نتیجه می رسم که شاید نوشتن یه خورده بتونه ادمو اروم کنه که واقعا اینطوره به امید فردایی روشن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
کاش گفتن بعضی از جملات راحت بود مثلا گفتن جمله ی بسیار ساده ی دوستت دارم وقتی تو چشمای معشوقت نگاه می کنی اینقدر سخت می شه که عرق از پیشونیت می ریزه و اخرش هم نمی تونی بگی کاش اسون بود فهموندن عشق و علاقه کاش خودمونو گول نمی زدیم کاش از گفتن واژه دوستت درام حراس نداشتیم نوشتن اسونه برا همینه که اغلب دوستای اینترنتی میان و عقده هاشونو و درد دلاشونو تو وب می نویسن و معلوم نیست خواننده چه کسی باشه فقط می نویسن برای راحت شدن سبک شدن و احساس ارامش کردن اما هممون می دونیم که این احساس ارامش مدت زمان کمی دووم داره پس همچنان بایستی از واژه ی "کاش "استفاده کرد به امید دنیایی عاری از کلمه "کاش"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
از عزیزانی که ۳۰ تیر ماه، تولد منو فراموش نکردن ممنونم و صادقانه و از ته دل ازشون تشکر می کنم از همتون ممنونم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار 0 اسمان مکثی کرد0 رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است0 می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی وترا ترسی شفاف فرا می گیرد0 در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور واز او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟ |
|
RSS
|